درخت سیب را تکاندم چیزی نیفتاد. چوبی ازپای درخت را برداشتم و به آن سیب درشت پرتاب کردم. درخت چوب را نگه داشت و سیب را به رسم قدر دانی به من داد. آری آن تکه چوب پاره تن خودش بود، ولی از سرمایه اش گذشت تا به پاره تن خودش برسد آری او یک مادر است که مثل تمام آنهایی که می توان نامشان را مادر گذاشت از خود به خاطر فرزند می گذرد....

 

زلال تر از مادر که ديگر نمی توان بود.



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ٢٧ خرداد ۱۳۸٥ | ٢:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی میرزایی تشنیزی | نظرات ()