شبی پرسیدمش با بی قراری               که غیر از من خری را هم سواری

دو چشمش از خجالت بر هم افتاد        میان آب خوردن گفت : بُلق! 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۳۱ خرداد ۱۳۸٥ | ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی میرزایی تشنیزی | نظرات ()