زمزمه کن عشق را کز پس عشق عاشقی است 

گر تو به ره  روی برو، این ره عاشقانه توست

گر به کجی  ره می روی این ره غافلانه توست

گر به رهت ندامت است این ره مرو نگار من

جفا به من بگو چرا؟

کین سببش مرا رواست؟

ار تویی کعبه من

لیک منم عابد زال

گر چه مرا نبینی ام

دست به دامنت زدم

سر بفرود و من ببین

کین نمک است دامنت ز اشک

هر چه به اشک دیده باز

بشویم  گناه کبر تو

باز تو دیده ی مرا خیس نگه دار و برو

 

 

دامنتان هميشه زلال باشد!



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۳ تیر ۱۳۸٥ | ٢:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی میرزایی تشنیزی | نظرات ()