آن روز که خورشید از مغرب طلوع می کند، وجود انسان به نیستس می رود.

انسانی که مغرور ازپول، مقام، زیبایی است به آنجایی فرا خوانده می شود که دیگر هیچ چیز ارزش دار، ارزشی ندارد و هر چیز بی ارزشی (انسانیت، رحم، فروبردن خشم، ...) دارای ارزش می شود.

آن هم ارزشی بالاتر از جان، عمر، جوانی، یا .... هر چیزی

آنروز خواهی فهمید در کوچه های دل خویش چه کرده ای و در نگاهت بدنبال چه می گشتی و در حرفهایت چه خنجرها که نهان نکرده بودی و با دستها، آری همین دستها چه کارها که نکرده ایم.

حال با دلی خسته، چشمی کم سو، دستی لرزان، می گویم :

آنگونه نباش که خواهی شد، آنگونه باش که باید بشوی.

 

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۸ تیر ۱۳۸٥ | ٢:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی میرزایی تشنیزی | نظرات ()