سلام

من دیگر سرباز هستم و کمتر می توانم به وبلاگ برسم.

يه شعر قشنگ از مرحوم مشيري:

من از نگاه ماهي در تنگناي تنگ بي تاب مي شوم
و از شرم اين ستم كه بر اين تشنه مي رود
انگار پيش ديده ي او آب مي شوم
چون باد با شتاب از جاي مي پرم
زنداني حصار بلورين را تا آبدان خانه ي خاموش مي برم
آرام تر ز برگ مي بخشمش به آب
مي بينم از نشاط رهايي در آن فضاي باز پرواز مي كند
آزاد ، تيزبال ، سبك روح ، سر مست ، بر زمين و زمان ناز مي كند
تا دركشد تمامي آن شهد را به كام
با منتهاي شوق ، دهان باز مي كند
هر چند ديوار آبدان خزه بسته
پاشويه ها خراب ، شكسته
آن راكد فسرده درين روزگار تلخ
ديگر به خاك شير نشسته
اين آبدان اگر نه بلورين ، اين آب اگر نه روشن مانند اشك چشم
اما
جهان اوست ، وطن اوست
اينجا تمام آنچه در آن موج مي زند پيوند ذره هاي تن اوست
آه اي سراب دور ما را چه مي فريبي
با آن بلور و نور



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱٤ دی ۱۳۸٥ | ٤:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی میرزایی تشنیزی | نظرات ()