آن روز که من گفتم عاشقم همه خندیدند

آن روز که گفتم بزرگ شده ام همه خندیدند

آن لحظه که فکر کردم تورا دوست دارم به خود خندیدم

آن لحظه که به تو گفتم که تو را دوست دارم تو .....

آن حس قشنگ بی تو هرگز، هر جا

در وجودم شعله می زد و مرا دیگر از من جدا می کرد

سعی کردم بیشتر به ما فکر کنم، تا من چون تو را با خود یکی می دیدم

یعنی من فقط با تو معنی پیدا می کردم و من و تو می شود ما

حرف زدن سخت و نوشتن راحت است

سعی کردم حرف بزنم اما نشد سعی کردم با چشمانم بگویم اما ندیدی

و اکنون سعی می کنم با نوشتن به تو بگویم : دوستت دارم!

یا به قول بچه های بالای شهر آل بال یو ( I Love U )

 

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱٢ خرداد ۱۳۸٥ | ۳:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی میرزایی تشنیزی | نظرات ()